تبلیغات شما اینجا
بستن تبلیغات [X]
خلاصه کتاب کیمباگر (ارسالی از آقای سعید کفایتی گروه k )

به نام خدا

کتاب کیمیاگر

تعداد صفحات کتاب:155

نویسنده:پائولوکوئیلو

مترجم: فریبا ریاضی

داستان در مورد پسری به نام سانتیاگو می باشد. سانتیاگو به علت بد بودن هوا شب را در کلیسایی در راه به همراه گوسفندانش می گذراند. او دو بار متوالی خوابی را دید. برای تعبیر خواب خود به نزد کولی رفت و خواب خود را تعریف کرد، خواب دیده بود که با گوسفندانش در مزرعه ای است و سرو کله دختر بچه ای پیدا می شود و با گوسفندانش بازی می کند، دخترک دست سانتیاگو را می گیرد و با خود به اهرام مصر می برد و به او می گوید که اگر به اینجا بیایی گنج نهانی را پیدا خواهی کرد و وقتی میخواهد جای گنج را نشان دهد سانتیاگو از خواب می پرد. پیرزن به سانتیاگو گفت که باید به اهرام مصربروی و در آنجا گنجی است که تو را ثروتمند می کند و از او قول گرفت که وقتی گنج را پیدا کرد یک دهم آن را به پیرزن بدهد.پسرک پرسید چطور باید به آنجا بروم؟ اما پیرزن نتوانست کمکی به او کند، نا امیدانه رفت و تصمیم گرفت که دیگر خوابهایش را تعبیر نکند. پسرک در پارک مشغول خواندن کتابی شد که مردی کنارش نشست و سر صحبت را با او باز کرد و از کتابی که می خواند سوال کرد پسرک از همصحبتی با مرد احساس نارضایتی می کرد، خواست کتاب را پس بگیرد و به نزد گوسفندانش بازگردد که مرد به او گفت یک دهم گوسفندانت را به من بده تا بگویم چگونه گنج پنهان را پیدا کنی ، پسرک گمان کرد که مرد از آشنایان پیرزن کولی است و میخواهد از او پول بگیرد اما قبل از اینکه چیزی بگوید مرد خیلی سریع با یک چوب نام پسرک و نام پدر و مادر و نام مدرسه ای که در آن درس خوانده بود را نوشت. پیرمرد گفت که پادشاه است، به این دلیل سر راه پسر ظاهر شده است که سانتیاگو به دنبال عملی کردن افسانه شخصی خودش می باشد و در مرحله ای قرار گرفته که می خواهد از آن بگذرد. روز بعد پسرک 6 عدد از گوسفندانش را برای پیرمرد برد و پیرمرد گفت که گنج در مصر نزدیک اهرام مصر است و باید نشانه ها را دنبال کنی و دو سنگ سیاه و سفید به او داد ( سنگ سیاه به معنی آری و سنگ سفید به معنی نه) و گفت هر جا از خواندن نشانه ها عاجز شدی این سنگها به تو کمک خواهند کرد. پسرک مابقی گوسفندان را فروخت و راهی سفر شد. در راه در کافه ای توقف کرد و در آنجا با مردی آشنا شد و از او کمک خواست مرد گفت باید از کویر بگذری اما اگر پول داشته باشی من به تو کمک خواهم کرد و به این ترتیب مرد راهنمای او شد. آنها شتری خریدند و به راه افتادند. سانتیاگودر بازار حواسش به شمشیری پرت شد و مرد راهنما با پولها پا به فرار گذاشت و او بدون پول ماند اما دو سنگی که پیرمرد به او داده بود به او دلگرمی داد. به راه افتاد و به دنبال نشانه ها گشت، به بلورفروشی ای رسید و به صاحب آن گفت در ازای تمیز کردن کریستال ها چیزی دهید تا من بخورم . مرد سخنی نگفت، سانتیگو بلورها را تمیز کرد و بلافاصله چند نفر بلورها را خریدند، مرد گفت در مغازه ام کار کن، پسرک در مغازه کار کرد تاپول خرید گوسفندان را جور کند و به اسپانیا بازگردد. رفتن به مصر برای او رویای دست نیافتنی شده بود. به ازای فروش هر بلوردستمزدی دریافت می کرد. پسرک باعث شد فروش مرد دو برابر شود و با قفسه ای که پایین تپه زد فروش را بسیار زیاد کرد. یک سال گذشت و آنقدر پول جمع کرد که می توانست 120 گوسفند و یک بلیط

برگشت بخرد. سانتیاگو مشغول جمع کردن وسایلش بود تا بازگردد که چشمش به سنگهایی که پیرمرد داده بود افتاد و بار دیگر به یاد حرف پیرمرد افتاد که نباید از رویاهایش دست بکشد. کمی فکر کرد و متوجه شد که هر وقت بخواهد می تواند به اسپانیا برگردد اما فقط الان شانس رسیدن به گنج را دارد. پس تصمیم گرفت که به مصر برود. منتظر ماند تا کاروانی برسد و با آن همراه شود . در انباربا مردی آشنا شد که مانند خودش آن دو سنگ را داشت و پادشاه به او هدیه داده بود. مرد انگلیسی گفت که در انجیل آمده است که فقط با این دو سنگ می توان پیشگویی کرد و کشیش ها این سنگها را در گردنبند طلای خود می گذارند. مرد انگلیسی معتقد بود که یک زبان جهانی وجود دارد که هرکس آن را می فهمد اما فراموش شده است مرد انگلیسی به دنبال زبان جهانی می گشت و به دنبال کیمیاگری بود که این زبان را می دانست.کاروانی از راه رسید و آن دو راهی واحه شدند . رئیس کاروان با آنها صحبت کرد و گفت که تحت هر شرایطی باید از دستوراتش اطاعت کنند تا زنده از کویر عبور کنند.سانتیاگو با خود فکر کرد همانطور که از گوسفندانش و ظروف کریستال چیزهای زیادی یاد گرفته از کویر هم می تواند چیزهایی یاد بگیرد. کاروان وقتی به مانعی می رسید باید مسیر را عوض می کرد. مهم نبود که چند بار مسیر عوض می شود مهم این بود که راه را درست بروند. سانتیاگو به مرد انگلیسی از نشانه های کویر گفت و مرد انگلیسی نیز از نوشته های کتاب برای او سخن می گفت. به این نتیجه رسیدند که مرد انگلیسی باید به کویر بیشتر نگاه کند و سانتیاگو کتابها را بخواند. پسرک از کتابها سر در نمی آورد. کتابی که نظرش را جلب کرد در مورد کیمیاگران مشهور بود که تمام عمر خود را صرف تصفیه فلزات کرده بودند و معتقد بودند که اگر فلزی سالها تحت تاثیر حرارت قرار بگیرد خاصیت خود را از دست می دهد و آنچه باقی می ماند روح جهان است ، روح جهان، زبان ارتباط همه موجودات عالم است.آنها این کشف را اکسیر اعظم می نامیدند که قسمتی از آن مایع و قسمتی از آن جامد و از جنس سنگ است. قسمت مایع اکسیر جوانی نام دارد و به قسمت جامد سنگ کیمیاگری می گویند.مرد انگلیسی گفت که کیمیا هر فلزی را تبدیل به طلا می کند، سانتیاگو کم کم به کیمیاگری علاقه مند شد.او زندگی افرادی که موفق شده بودند را مطالعه کرد اما وقتی خواست طرز بدست آوردن اکسیر اعظم را یاد بگیرد کاملا گیج شد ،چیزی جز نقوش درهم و خطوط مبهم نمی دید. او کتابها را به مرد انگلیسی پس داد.همانطور که سانتیاگو از کتابها چیزی نفهمیده بود مرد انگلیسی هم از تماشای کویر چیزی متوجه نشده بود.روش آموختن آن دو نفر با هم فرق داشت و هر کدام به دنبال افسانه شخصی خود بودند. صحبت از جنگ بود. سانتیاگو پیش ساربان رفت و از جنگ پرسید، ساربان گفت اگر در زمان حال زندگی کنی از جنگ هراسی نخواهی داشت و احساس شادمانی خواهی کرد واگر باور کنی زندگی همین لحظه ای است که در آن هستیم زندگی برایت تبدیل به جشن می شود. بعد از چند روز به واحه رسیدند . واحه شهر بسیار بزرگی بود و سیصد حلقه چاه آب و پنجاه هزار اصله درخت خرما داشت و خیمه های رنگارنگی در میان درختان برپا شده بود. مرد انگلیسی به دنبال کیمیاگر بود اما از هر کس سوال می کردهیچ کس کیمیاگررا نمیشناخت. به ذهنش رسید که شاید کسی به اسم اورا نمی شناسد، پس دنبال پیرمردی که بیماران را معالجه می کرد گشت، دختری را دیدند که از چاه آب برمیداشت، از دخترسوال کردند، نام دختر فاطمه بود، دختر گفت او همان مردی است که همه اسرار جهان را می داند و با جن های کویرارتباط دارد.دخترک به سمت جنوب اشاره کرد و رفت. مرد انگلیسی به دنبال کیمیاگررفت وپس از مدتی ناراحت بازگشت گفت که کیمیاگر از او سوال کرده است که آیا سرب را به فلز تبدیل کرده است ؟ وقتی با جواب منفی مرد انگلیسی روبرو شده است به او گفته است که برو و تلاش کن. سانتیاگو مرتب پیش چاه می رفت تا دخترک را ببیند ، پس از مدتی از او تقاضای ازدواج کرد و تمام زندگی خود را تعریف کرد و گفت به دنبال گنج نهان است، او فهمید که حاضر است به خاطر دخترک از گنج بگذرد و در آنجا بماند. دخترک از او خواست که به راهش ادامه دهد و اگر واقعا بخشی از رویایش باشد روزی بازخواهد گشت. پسرک به حرفهای فاطمه فکر می کرد که ناگهان دید دو شاهینی درآسمان پرواز می کردند ناگهان به جان هم افتادند و یکی دیگری را از بین برد. پی برد که نشانه ای است ، پیش سران قبیله رفت و از نشانه سخن گفت. سران قبیله گفتند که واحه بی طرف است و به آن حمله نخواهد شد اما پیرمردی که آنجا بود سخنش را قبول کرد و نگهبانها آماده باش شدند. پیرمرد گفت که اگر تا فردا جنگ شد به ازای هر ده کشته دشمن تو یک سکه طلا می گیری اما اگر جنگی نشد تو را خواهیم کشت . سانتیاگو شرط بندی خطرناکی کرده بود. اما می دانست که اگر فردا کشته شود یعنی خداوند نمی خواسته آینده را تغییر دهد و حداقل بعد از کسب این همه تجربه و آشنایی با فاطمه مرده بود واز این بابت خوشحال بود. در این فکر بود که مردی با اسبی بزرگ جلویش ظاهر شد و حامل پیامی از کویر بود.مرد گفت چه کسی جرات کرده پرواز شاهین را معنی کند؟ سانتیاگو گفت که من بودم و آماده مرگ شد اما مرد سوار شمشیر خود را کنار گذاشت و گفت میخواسته جراتش را امتحان کند، شجاعت مهمترین ویژگی برای فهم زبان جهان است.مرد به سانتیاگو گفت اگر تا فردا مهاجمان آمدند و تا غروب زنده ماندی بیا و من را پیدا کن. پسر پرسید کجا زندگی میکنی؟ مرد جنوب را نشان داد و رفت، او همان مرد کیمیاگربود. صبح روز بعد دشمنان وارد واحه شدند و به چادرها حمله کردند، مردان واحه همه را کشتند به جز فرمانده سپاه را. از او پرسیدند چرا سنت شکنی کردی؟ و او گفت که مردانش خسته بودند و میخواسته واحه را تصرف کند تا توان لازم برای بازگشت به جنگ را پیدا کند.رئیس قبیله فرمانده را به خاطر سنت شکنی کشت. رئیس قبیله به سانتیاگو 50 سکه طلا داد و از او خواست مشاور واحه باشد.شب هنگام پسرک به سمت جنوب رفت و به چادری رسید. منتظرشد تا کیمیاگر بیاید، کیمیاگر او را به درون خیمه برد و سانتیاگو دید که هیچ اثری از وسایل کیمیاگری نیست فقط چند کتاب و چند فرش و یک اجاق بود.کیمیاگر گفت باد به من گفت که داری می آیی و احتیاج به کمک داری. وقتی کسی از صمیم قلب چیزی بخواهد همه کائنات دست به دست هم می دهند تا او به هدفش برسد. میخواهم راه گنج را به تو نشان دهم. سانتیاگو گفت گنج خود را یافته ام، شتری دارم، از مغازه بلورفروشی پول کسب کرده ام، 50 سکه طلا دارم و فاطمه را هم پیدا کرده ام.کیمیاگر گفت: هیچ کدام را از کنار اهرام مصر پیدا نکرده ای. هرجا دلت باشد گنجت هم همانجاست و باید برای یافتن گنج دست به کار شوی تا هر چه در طول راه یافته ای برایت معنا پیدا کند. باید به جای شتر اسب بخری. فردا پسرک با اسب آمد کیمیاگر از او خواست جلوه حیات را در کویر نشان دهد وگرنه نخواهد توانست به گنج دست پیدا کند.در جایی که اسب قدمش را کند کرد گفت که حیات در آنجا وجود دارد و کیمیاگر از داخل سنگ ماری را بیرون کشید. سانتیاگو نشانه حیات را یافت. کیمیاگر گفت که او را همراهی خواهد کرد و با طلوع آفتاب راه می افتند. سانتیاگو به نزد فاطمه رفت و گفت که برخواهد گشت.آنها به راه افتادند و یک هفته در راه بودند. کیمیاگر گفت که به گنجت نزدیک شده ای و به او تبریک گفت وگفت که باید یک چیز دیگر را یاد بگیری و از او خواست خود را در صحرا غرق کند تا صحرا درک عمیقی از جهان به او بدهد و گفت برای غرق شدن در صحرا باید به ندای قلبت گوش کنی. به راهشان ادامه دادند و پسرک تلاش کرد تا به ندای قلبش گوش کند قلبش با او از گنج سخن گفت، گاه از فاطمه و گاه از ترس.سانتیاگو گفت که قلبش از ادامه راه می ترسد ، می ترسد آنچه را که به دست آورده از دست بدهد . کیمیاگر گفت که باید به قلبت گوش دهی چون نمی توانی از او فرار کنی. کم کم به سهل انگاری ها و حیله های قلبش آشنا شد و آنها را پذیرفت، دیگر ترسی نداشت.سانتیاگو گفت که قلبش از اینکه دچار رنج شود می ترسد. کیمیاگر به او گفت که ترس از رنج کشیدن از خود رنج کشیدن بدتر است. قلبی که در پی تحقق رویایش باشد دچار رنج نمی شود وهر لحظه جستجوی گنج لحظه رویارویی با خداست. پسرک از قلبش خواست که همیشه سخن بگوید وهرگاه خواست از رویایش دور شود اعلام خطر کند. کیمیاگرفهمید که قلب پسرک به روح جهان بازگشته است.کیمیاگر گفت راهت را به سوی اهرام ادامه بده و به نشانه ها توجه کن و گفت که باید بدانی روح جهان هر چیزی را که کسب کرده امتحان می کند و بیشتر افراد در همین راه از رویایشان منصرف می شوند. صبح فردا اولین خطر شروع شد سه مرد مسلح ازراه رسیدند وازآنها پرسیدند که چکار می کنید و آنها را گشتند ، از پسرک پرسیدند چرا انقدر پول داری؟ گفت باید به اهرام برسم. کیمیاگررا گشتند و به بطری رسیدند کیمیاگر گفت که اکسیر حیات است و هر کس بخورد مریض نمی شود. آنها خندیدند و آن دورا رها کردند.کیمیاگر به سانتیاگو گفت که اگر بزرگترین گنج جهان را داشته باشی و از آن با دیگران حرف بزنی حرفت را باور نمی کنند. کیمیاگر گفت که تا اهرام 2 روز مانده است. پسرک گفت حالا که قراراست از هم جدا شویم کیمیاگری را به من یاد بده.کیمیاگر گفت: کیمیاگری نفوذ به روح جهان و کشف گنجی است که شایستگی آن را داری. پسرک گفت منظورم تبدیل سرب به طلاست. کیمیاگر گفت: طلا آخرین مرحله تکامل است.به راه خود ادامه دادند در راه به لشگری برخوردند آن دو را گرفتند و به خیمه بردند و گفتند که این ها جاسوس هستند. کیمیاگر گفت ما مسافریم و در صحرا ستاره شناسی می کنیم. کیمیاگر گفت دوستم کیمیاگر است برای شما سکه آورده است و پولهای سانتیاگو را به آنها داد و گفت کیمیاگر می تواند اردوگاه را با نیروی باد ویران کند.مردان خندیدند. فرمانده گفت میخواهم ببینم چگونه این کاررا انجام می دهد. کیمیاگر گفت: 3 روز وقت لازم است تا خودش رابه باد تبدیل کند و نیرویش را به شما نشان دهد اگر موفق نشد جانمان را تقدیم می کنیم. سه روز مهلت دادند. روز اول با صحبت به اتمام رسید، روز دوم پسرک از صخره ای بالا رفت و تمام روز را به صحرا نگاه کرد و به ندای قلبش گوش داد. روز سوم: فرمانده به کیمیاگر گفت با ما بیا میخواهیم پسرک را ببینیم که چگونه به باد تبدیل می شود. پسرک به همان صخره رفت و به کویر چشم دوخت، صحرا از او پرسید چه میخواهی؟ دیروز به اندازه کافی به من نگاه نکردی؟پسر گفت جایی در آغوش تو دختر محبوبم زندگی میکند میخواهم به نزد او برگردم به کمکت نیاز دارم تا به باد تبدیل شوم. صحرا گفت شن هایم را به تو میدهم تا به باد کمک کند که بوزد.اما باید از باد هم کمک بخواهی.باد شروع به وزیدن کرد. باد از سانتیاگو پرسید چه کسی صدای باد و صحرا را به تو آموخته؟ پسرک گفت:قلبم. گفت میخواهم مانند تو باشم و من اسرار کیمیاگری را آموخته ام و دریا و ستارگان و باد و صحرا را در خود دارم.گفت به من کمک کن باد شوم تا بتوانیم درباره امکانات نامحدود انسان و باد با هم صحبت کنیم. با او از عاشق شدن حرف زد که آنگاه می تواند هر کاری را انجام دهد باد کنجکاو شد. باد نمی دانست چگونه انسان را به باد تبدیل کند و گفت که دیده است انسانها که از عشق سخن می گویند به آسمان نگاه می کنند گفت از آسمان کمک بگیریم پسرک گفت پس طوفان شنی راه بینداز تا جلو خورشید را بگیرد و من بتوانم آسمان را نگاه کنم. در اردوگاه هیچ چیز دیده نمیشد.پسر به خورشید گفت: باد به من گفته تو عشق را می شناسی . خورشید گفت: من یاد گرفته ام عشق بورزم تا همه چیز رشد کند و روح جهان را می شناسم. پسرک گفت به من کمک کن به باد تبدیل شوم گفت من نمیتوانم با دستی صحبت کن که همه چیز را نوشته است. پس پسرک دعا کرد و پی برد صحرا و باد و خورشید در صدد درک علامت هایی هستند که توسط آن دست نوشته شده است.پسرک به روح جهان دست یافت و فهمید که روح جهان بخشی از روح خداوند است و روح خداوند قسمتی از روح خودش می باشد. پسرک فهمید توانسته معجزه کند. وقتی وزش باد کم شد همه دیدند پسرک نیست او در دورترین ضلع اردوگاه در کنار نگهبانی که سر تا پایش در شن بود ایستاده بود. فرمانده آن دو را بدرقه کرد. کیمیاگر گفت تا اهرام 3 ساعت مانده است باید تنها ادامه دهی. پسرک از او تشکر کرد و گفت تو زبان جهان را به من آموختی. در راه به کلیسایی رسیدند آنها به آشپزخانه رفتند کیمیاگر سربی را در ماهیتابه ای گذاشت وقتی ذوب شد از جیبش ماده ای درآورد و روی سرب ریخت بعد از مدتی تبدیل به طلا شدو طلا را به 4 قسمت تبدیل کرد ویکی را به راهب داد و دیگری را به پسرک داد و یکی را هم خود برداشت و یکی را هم به راهب داد و گفت برای این پسر است وقتی به آن احتیاج پیدا کرد به او بده. کیمیاگر رفت. پسرک به راهش ادامه داد و به ندای قلبش گوش داد قلبش گفت مواظب جایی که اشک تورا در می آورد باش من آنجا هستم و گنجت نیز همانجاست. پسرک از تپه شنی بالا رفت وقتی به بالا رسید قلبش از جا پرید آنجا که با نور ماه و درخشندگی صحرا منور شده بود اهرام مصر ایستاده بودند. پسرک گریست و خدا را شکر کرد که کمک کرده تا به دنبال رویایش بیاید. جایی که اشکهایش ریخته بود سوسکی داشت زمین را حفر می کرد، یک نشانه بود، با دستهایش زمین را کند به تکه سنگی رسید، خوشحال شد که ناگهان دو نفر رسیدند و پرسیدند چه پنهان میکنی؟ پسرک ترسید که گنجش را پیدا کنند و انکار کرد، او را گشتند و طلا را پیدا کردند. پسرک را وادار کردند زمین را بکند اما دیگر طلایی نبود، او را زدند و رهایش کردند، پسرک گفت که به دنبال رویایش تا اینجا آمده است. مرد هنگامی که می رفت به سانتیاگو گفت: احمق نباش من هم دو سال پیش رویایی دیدم که در دشتهای اسپانیا در کلیسایی متروک در کنار گوسفندان و چوپان گنجی است که باید آن را بیابم اما به دنبالش نرفتم. پسرک ایستاد و خوشحال شد حالا میدانست گنجش کجاست. اول شب سانتیاگو به کلیسا رسید و پایین درخت چنار را کند. پسرک فریاد زد: ای جادوگر پیر تو از اول میدانستی که طلایی برای بازگشت من در آنجا گذاشتی، نمیشد زودتر می گفتی؟صدایی آمد که نه، باید اهرام مصر رامی دیدی، زیبا بود نه؟ پسرک به کندن ادامه داد و به صندوقچه ای از طلا رسید، اوریم و تمیم را هم در صندوقچه گذاشت، با خود گفت: واقعا درست است که زندگی نسبت به کسانی که به دنبال افسانه شخصی خود می روند سخاوتمند است. ابتدا به طاریق رفت تا یک دهم گنج را به زن کولی بدهد و بعد به سمت واحه به راه افتاد وبا خود گفت: فاطمه، دارم می آیم.

+ تعداد بازدید : 26 |
نوشته شده توسط terme در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :